تبليغاتX
.اشتباهات یک دختر.

خطا کردن کاری انسانی است و اما تکرار آن از انسانیت به دور است.

سلام.سلام به یکایک شما.دلم میخواد اسم تک تک شما عزیزان رو بنویسم.ولی میترسم اسم بعضی از دوستان رو فراموش کنم بعد از دستم دلگیر بشین.پس بهترین راه اینه که بگم از همتون ممنونم.
------------------------------------------------------------------------------
قبل از اینکه در مورد این دو سه روز گذشته بنویسم یکی دو تا از جواب دوستان رو میدم.
دوست عزیز من از ماه دی تا حالا تمام اتفاقات این ۳ رو نوشتم.شما از من خواستی تو یه متن کوتاه دوباره توضیح بدم چی شده.دوست مهربونم این درخواست شما برای من خیلی وقت گیره.من نمیتونم نوشته های ۱۰ ماه گذشته رو تو یک متن کوتاه بنویسم.منو ببخش.
یه دوست عزیزی در مورد دوختن بکارت گفته بودن.متاسفانه بزرگترین مشکل من اینه که نمیدونم بکارتم از چه نوعی هست.چون تو دو سه رابطه ای که با محمد داشتم هیچ خونی ندیدم.از یه طرف دلم میخواد برم دکتر و بدونم از چه نوعی هست و از طرفه دیگه هم میترسم برم.یعنی خجالت میکشم برم.ولی یه روز آخرش دل به دریا میزنم و میرم.العان نزدیک به ۷ ماه هست که هیچ رابطه ای نداشتم.
------------------------------------------------------------------------------
این یک هفته برام مثل یک سال گذشت.دلم برای رامین خیلی تنگ میشه.پسره فوق العاده مهربونی.
یادم نیست نوشتم یا نه.هفته پیش که داشت میومد تهران پلیس نامحسوس ماشینش رو خوابونده.قرار بود تو این هفته بیاد بگیره ولی مرخصی بهش ندادن.اگر خدا بخواد فردا میاد ماشینش رو تحویل بگیره.
امروز به زور راضیش کردم تا ماشین ببرم.خجالت میکشید ولی هوا خیلی سرد بود نمیشد بدون ماشین رفت بیرون.
دیشب رسید تهران.ساعت ۹ شب اومد دنبالم.سره کار بودم.از اونجا رفتیم سفره خونه . ساعت ۱۰:۳۰ رسیدم خونه.اونم پیاده رفته بود خونه.
امروزم ۴ ساعت باهم بودیم.قراره هفته دیگه جمعه صبح بیاد دنبالم بریم شهرشون.بعدازظهر برگردیم.کاملا میتونم درک کنم منظورش از اینکه خواسته باهاش برم اونجا چیه.دلش میخواد کم کم عادت کنم.به محیط شهرشون.به مردمش.به دوستاش و.......
میخوام پیش شما مهربونام یه اعترافی کنم.هفته ای که گذشت نمیدونم چرا؟دلم برای حمید تنگ شد.
برای خودش.برای اخلاقیاتش.برای کاراش....منم به حمید بد کردم.دلیلش رو نمیدونم.ولی این حس رو دارم.دلم میخواد همیشه شاد باشه.خوشبخت بشه.به آرزوهاش برسه......
بازم به یادش افتادم دلم گرفت........فعلا خداحافظ........
+ تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:49 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.اومدم .بعداز یه غیبت ۲۲و۲۳ روزه برگشتم.
وقتی رفتم تو قسمت نظرات تائید نشده و این همه نظرات شیرین و دلگرم کننده رو خوندم احساس کردم تو این ۲۴ سال زندگی همیشه اشتباه میکردم که تنهام.
-------------------------------------------------------------------------
تو قسمت پیش نوشته بودم میخوام به رامین بگم که حمید بهم اس ام اس داده و اومده منو دیده.اون روز رفتیم بیرون.ولی نتونستم رودر رو بهش بگم.نمیخواستم اون لحظه شنگی که با هم هستیم رو خراب کنم.
۲ روز بعد پشت تلفن بهش گفتم
گفتم رامین تو بهم گفتی همیشه باهات روراست باشم و چیزی رو ازت پنهون نکنم.گفت چی شده مریم؟
دهنم خشک شده بود.میتونستم صداش تپش قلبم رو که تو هر دقیقه نزدیک به ۶۰ تا میزد رو بشنوم.
بهش گفتم.در مورد اس ام اس حمید.در مورد اومدنش و ملاقاتمون.
بهم گفت مریم وقتی دیدیش چیکار کردی؟این حرفش برام سنگین بود.همه چیز رو براش تعریف کردم بدون هیچ سانسوری.
ناراحت بود.بهم گفته بود مریم اگر بفهمم روزی تو فکره حمید هستی یا همدیگرو دیدین ناراحت میشم ولی بهت هیچی نمیگم.
و همین طور هم شد.بهش گفتم رامین چرا چیزی بهم نمیگی؟تنها حرفی که زد این بود: مگه تو خواستی حمید رو ببینی؟
دیدم آدم خیلی منطقی هست.ازم خواست کوچیکترین خبری از حمید شد بهش ب.از این دلخور شد که چرا این  همه مدت گذشته و من بهش نگفتم.
گفت مریم اگر حس میکنی میتونی حمید رو دوست داشته باشی برو و باهاش باش.ولی اگر همین طور که میگی دوستش نداری پس بهش فکر نکن.حتی اگر ناخوداگاه هم به حمید فکر کنی به من خیانت کردی.
از اون روز دیگه لحظه ای به حمید فکر نکردم.و خدارو شکر هیچ خبری هم ازش ندارم.امیدوارم هرجا که هست شاد و سلامت باشه.من هنوز هم دلم براش میسوزه و از ته قلبم براش آرزوی موفقیت سلامتی و خوشبختی میکنم.
رابطمون با رامین خوبه.بعضی وقتا مثل همه کلاهمون تو هم گره میخوره ولی زود تموم میشه.
۵شنبه هفته پیش داشت میومد تهران تو اتوبان پلیس نامحسوس ماشینش رو خوابونده.باید بیاد تهران تا از پارکینگ در بیاد.ولی بی چاره بهش مرخصی نمیدن.منم بعضی از وقتا از صاحب کارم ناراحت میشم.از این همه کاری که رو سرم ریخته خسته میشم.کم میارم.دلخور میشم.ولی باید ادامه بدم.حداقل تا یک سال دیگه باید تحمل کنم.
برام دعا کنین...........
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:39 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.
خب هستین؟این سری زود اومدم.چون فرصت داشتم بیام.دوست عزیزی ازم گله کرده بود چرا ما میایم نظر میدیم شما به ما سر نمیزنی؟
حق با شماست.ولی باور کنین فرصت ندارم.دلم نمیخواد از من دلخور بشین.بعضی وقتا به جای اینکه روزی ۸ ساعت کار کنم ۱۲ ساعت کار میکنم.
وقتی میرسم خونه نای حرف زدن ندارم.
شما همیشه تو فکر و قلب من هستین.شبا قتی میخوابم نظر تک تک شما دوستای مهربونم میاد تو ذهنم.و از این شرمنده میشم که نمیتونم بیام و از خجالتتون در بیام.
-----------------------------------------------------
امروز جمعست.قراره رامین ساعت ۱ بیاد دنبالم.دیشب همراه مادرش اومده تهران.هر هفته روزای پنجشنبه و جمعه میان تهران.البته پنجشنبه ها یه هفته درمیون میاد.۲و۳ شب پیش که نوشته بودم رفته بیمارستان و ازش بی خبرم بهم بعداز ۲ ساعت زنگ زد.فشارش پایین بود.سرم زده بودنش.پشت تلفن بهم گفت مریم از خدا خواستم روزی که قراره تورو از من بگیره منو یک ساعت زودتر از تو ببره.من طاقت نبودن تورو ندارم.وقتی به این فکر میکنم که روزی بدون تو باشم دیوونه میشم.من باید قبل از تو بمیرم.هرچقدر بهش میگفتم امین این حرفارو نزن گوش نمیکرد.اونقدر گفت تا اشکم در اومد.پشت تلفن میگفت الو مریم! نمیتونستم جواب بدم.گفت قطع کردی یا نمیخوای حرف بزنی.نمیدونستم با اون صدای بغض گرفتم چطور باهش حرف بزنم.گفت مریم داری گریه میکنی!گفتم تو مگه اینو نمیخواستی؟یک لحظه اونقدر ناراحت شد که اصلا فکرش رو نمیکردم.گفت مریم معذرت میخوام ازت.من میخوام بمیرم و اشک تورو نبینم.یا من خیلی بد حرف زدم یا تو خیلی حساسی.ولی ۱۰۰٪ عیب از من بوده.
خیلی معذرت خواهی کرد.گفت برای اولین و آخرین باری بوده که اشکت رو دیدم.دیگه این کارو نکنی.بهش گفتم به شرطی که دیگه این حرفارو نزنی.
حالا امروز که قراره ببینمش میخوام دل بزنم به دریا بهش بگم حید اومده بود برای دیدنم.نمیخوام بعدها از دهن کسی یا از دهن خود حمید بشنوه.ولی اگر گفت کی اومده و چرا همون روز بهم نگفتی چی بگم؟
رامین همیشه بهم مگه مریم من اول از همه عاشق صداقتت شدم.ولی میترسم با این حرفم ازم دلخور بشه...............نمیدونم چه تصمیمی بگیرم.
+ تاريخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:32 نويسنده الـــفبای عــــشق |
شب است و همه جا تاریک.در این تاریکی قلب من است و یک دنیا تنهایی و دلتنگی.....
سلام.امیدوارم روز و شب خوبی رو گذرونده باشین دوستای بی همتای من.از راهنمایی های مفید تک تک شما عزیزان ممنونم.
جمعه با رامین قرار بود بریم بیرون.ولی صبح زود بهم اس ام اس داد که نوه عمم نتونست دووم بیاره.
نوه عمش ۶ ماه به دنیا اومد.دکتر گفته بود یا مادر زنده میمونه یا بچه.بچه به دنیا اومد ولی تا چند ساعتی از مادر خبری نبود.ولی با کمک خدای بزرگ مادر هم سالم از اتاق عمل اومد بیرون.
ولی بچه تا ۶ روز بیشتر نتونست بمونه.و بر اثر خونریزی جمجمه تموم کرد.رامین از معذرت خواهی کرد که نمیتونه بیاد دنبالم.رفته بودن مراسم خاکسپاری.
ساعت ۳ بهم زنگ زد گفت مریم دارم میام نبالت.از صداش مشخص بود هم خسته ست هم ناراحت.هرچقدر اصرار کردم نیاد گوش نکرد و ساعت ۳:۳۰ اومد دنبالم.نه ناهار خرده بود نه صبحانه
ناهار خوردیم گفت هوس قلیون کردم.رفتیم سفره خونه.۲ ساعت اونجا بودیم.
از غسل دادن اون بچه فیلم برداری کرده بود دیدمش.خیلی ناراحت شدم.۵۰ سانت بود با ۷۰۰ گرم وزن.
از سفره خونه رفتیم پارک.هوا خیلی سرد بود نتونستم بیشتر از نیم ساعت تحمل کنم.گفتم بریم.تو خیابونا دور میزدیم.البته رامین خته بود گفت تو بشین.دیدم راست میگه خیلی خسته هستش.بعداز اون رفتیم بستنی خوردیم.داشتیم یخ میزدیم ول از رو نمیرفتیم.نزدیک نیم ساعت تو ماشین فقط حرف زدیم.وقتی حرف میزد دلم میخواست با تمام وجودم بهش بگم دوستش دارم.ولی کلمه ای نمیومد روی زبونم تا بتونم اندازه دوست داشتنم رو بهش بگم.بهم گفت مریم خیلی دوست دارم ببوسمت ولی بهش گفتم حرف این چیزارو نزن.دلم میخواد تا یه مدت همین طور دوستیمون پاک بمونه.
ولی از حق نگذریم منم خیلی دلم مخواست ببوسمش.فکر نکنین بوسیدن از لب  یا ..... از روی هوس.
فقط به خاطر دوست داشتن.اونم بهم گفت دوست دارم از گونه هات ببوسمت.وقتی منو رسوند هردومون نراحت بودیم.واقعا جدا شدن خیلی سخته.مخصوصا از کسی که دوستش دای بخوای جدا بشی فوق العاده سخته.
بهش گفتم رامین امشب نری شهرستانگفت باید برم.بمونم تهران و نبینمت دق میکنم.میرم.گفتم حداقل کمی استراحت کن گفت باشه.به زور از ماشین پیاده شدم.قلبم هوش و حواسم پیشش بود.اومدم خونه دلم براش تنگ شد.خدایا چه حس قشنگی ولی خیلی سخت.ما هفته ای یک بار مگر اینکه چی بشه هفته ای دوبار همدگیرو میبینیم.
روزی دو بار با هم صحبت میکنیم.چون هم اون سره کاره هم من.
ساعت ۱۰:۱۵ امشب بهش زنگ زدم.گفتم چطوری گفت اومدم دکتر.جا خوردم.گفت حالش خوب نیست.رفته بود بیمارستان.هیچی نتونستم بگم.فقط گفتم مزاحمت نمیشم.رامین من اون رامین دیشب نبود.بی حال و کسل.اونقدر جا خوردم که اصلا نفهمیدم چطور گوشی رو قطع کردم.منتظرم.بهم گفت رسیدم خونه زنگ میزنم.ولی ازش خبری ندارم.
یادم رفت اینو بگم.جمعه که از رامین خداحافظی کردم ریدم خونه نیم ساعت بعد حمید اس ام اس داد.
((سلام عزیزم.خوبی؟معذرت میخوام مزاحمت شدم.فقط خواستم حالت رو بپرسم))
هیچ کس نمیتونه حالم رو تو اون لحظه درک کنه.آخه لعنتی اگه من اون موقع کنار رامین بودم و میدید تو بهم اس ام اس زدی چی فکر میکرد؟چیکار میکرد؟
۱۰ بار اس ام اس نوشتم تا اومدم بفرستم پشیمون شدم.ولی دلم رو زدم به دریا و نوشتم:
*حمید نمیدونم تو چی فکر میکنی؟فکر میکنی من به تو دروغ گفتم که با یکی دیگه آشنا شدم یا چیزه دیگه ای فکر میکنی؟من نیم ساعت پیش با رامین بودم تو خودت رو بزار جای اون.اگر دوست پسره قبلی دوست دخترت میومد و میدیدش یا بهش اس ام اس میزد یا زنگ میزد تو چیکار میکردی؟اگر میدید تو بهم اس ام اس دادی چی فکر میکرد؟چرا شرایط منو درک نمیکنی؟چرا دوست داری من تو زندگیم خیر نبینم؟چرا وادارم میکنی قلبت رو بشکنم بعد تاوان قلب شکستت رو من بدم؟ازت خواهش میکنم منو فرامش کن.ازت خواهش میکنم با من کاری نداشته باش..........................................*
به زور این حرفارو تو اس ام اس نوشتم.نمیخواست باهاش نتد برخورد کنم.
وای خدای من چه روزای سختی جلوی پای من گذاشتی.چه امتحان سختی داری ازم میگیری.
به رامین اس ام اس دادم.ولی جواب نداده.دعا کنین.خدایا کمکم کن........................

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:10 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.سلام به شما دوستای عزیزم.بازم نمیدونم چطور ازتون بابت محبت ها تشکر کنم.جمله ای پیدا نمیشه که بگم جزء اینکه بگم ممنونم.ممنونم از همه چیز و همه کس.
------------------------------------------------------------------------------------------
تقریبا میشه گفت ۲۰ روز پیش اومدم و نوشتم.نوشتم از حمید.نوشتم از پسری که قرار شد بیاد تو زندگیم.اومد خیلی آروم خیلی با محبت خیلی زیبا اومد تو زندگیم.
در مورد حمید نوشتم که دختر داییش بهم زنگ میزد.
اسم این پسری که اگر بگم فرشته هست دروغ نگفتم رو میزارم رامین.
یک شنبه بود که رامین بهم زنگ زد باهم صحبت کردیم.گفت چرا صبح به این زودی اینقدر خسته ای.گفتم دیشب نخوابیدم.گفت همش تقصیره منه.من باعث شدم تا ساعت ۲ بیدار بمونی.گفتم نه.من دیشب خوابم نمیومد.تا صبح بیدار بودم.گفت مریم چی شده؟
بهم از روز اول گفته بود ازت میخوام چیزی رو ازم پنهون نکنی همونطور که من باهات روراستم تو هم همینطور باش.بهش گفت جریان چیه.گفتم دختر دایی حمید بهم زنگ میزنه.گفتم حمید بهم زنگ زده.ولی باهاش حرف نزدم.گفت مریم تمومش کن.باهاش حرف بزن.اگه لازم شد باهم رودر رو بشین.ولی دیگه تمومش کن.گفتم مشکلی نداری باهاش حرف بزنم گفت نه دیوونه خودم میگم بهش زنگ بزن.زنگ زدم.با حمید صحبت کردم.گریه کرد گریه کردم.ازم خواست همدیگرو ببینیم گفتم دیگه نمیتونم.گفت تو هر موقع بهت میگفتم میومدی حالا چی شده؟گفتم العان با قدیم خیلی فرق کرده.گفت چرا؟
سکوت کردم.
گفت کسی اومده تو زندگیت؟
سکوت کردم.بازم اشک ریخت.منم بی صدا اشک ریختم.گفت میتونم بپرسم کیه؟
بهش گفتم.شناختش.تنها حرفی که زد گفت امیدوارم خوشبخت بشین.ازم پرسید قصد ازدواج داره گفتم آره.گفت امیدوارم اون کاری و که من نتونستم برات انجام بدم اون برات انجام بده.خوشبختت کنه.
تو لیاقت بهترین ها رو داری.
گفت مریم اگر روزی اونم تورو گذاشت کنار من هستم.دعوتم میکنی عروسیت؟بازم سکوت کردم...........
باهم خداحافظی کردیم.گفت مریم فقط برای آخرین بار ببینمت گفتم نمیتونم.منو فراموش کن.گفتم شرایط منو درک کن.من دیگه اون مریم سابق نیستم.ازت خواهش میکنم نه بهم زنگ بزن نه اس ام اس بده.
به رامین همه چیزو گفتم.گفت مطمئنی تموم شد گفتم من اینطور فکر میکنم.چند روز بعد بهم اس ام اس داد مریم تو که نیومدی ببینمت ولی من میام.ازش خواهش کردم نیاد.گفت فقط میام ببینمت.گفتم خواستی بیای بهم بگو.گفت نه میخوام غافل گیر بشی.
بهش گفتم اشتباه کن بهم بگو.
گفت چه فرقی داره بگم یا نه.مثل اینکه تو منو نمیخوای ببینی.باشه نمیام.
بازم منه ساده فکر کردم تموم شده.
دوشنبه بعدازظهر سره کار بودم دیدمش.درست با ماشین دوستش از دمه دره سره کارم رد شد.بدنم یخ کرد.قلبم اونقدر درد گرفت که حس میکردم همون لحظه هست که بیوفتم.
بهم زنگ زد گفت مریم بیا دمه در.گفتم نمیتونم گفت خودم میام.نمیخواستم صاحب کارم ببینتش.رفتم جلوی در.همراه دوستش بود.از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشده.بازم مثل گذشته غرور داشت و احساس مالکیت به همه چیز.
از این رفتارش متنفر بودم و هستم.
دوستش گفت مریم مرخصی ساعتی بگیر بریم فرحزاد یا یه دور بزنیم.گفتم حرفشم نزن.همینم که اومدین اینجا برای من خیلی بد شده.خواهش میکنم برین.بابا فکر کن مریم مرده.فکر کن مریمی نبوده.با دیدن من چی دستت میاد؟
خداحافظی کردیم و رفتن.یکی از همکارام دید.بهش گفتم همون پسرست.گفت نباید میرفتی بیرون.گفتم میومد تو.نمیخواستم آقای ع حمید رو ببینه.
اون شب از شدت عصبانیت قلبم داشت از سره جاش در میومد.حالم بد بود.همکارم فهمید.گفت با این وضعیت نرو خونه.گفتم پس کجا برم؟بی کی بگم؟
گفت میریم بیرون.بعداز ساعت کاری رفتیم بیرون.کمی آروم شدم.ولی تو فکرشم.نمیدونم چیکار کنم.میدونم مقصر منم.میدونم میگین تو شل گرفتی.ولی این دفعه باید هرطور شده تموم بشه.میخواستم به رامین بگم ولی ترسیدم.چون اون شب که بهش گفتم با حمید صحبت کردم و جریان تموم شده گفت مریم ازت خواهش میکنم از امشب به بعد حمید رو فراموش کن.منو درک کن.بزارش کنار.
تو فکرم.وقتی میشینم پشت ماشین نمیدونم چطور و کی میرسم به مقصدم.
حس میکنم با دیدن حمید به رامین خیانت میکنم.جرات ندارم به رامین بگم حمید اومده.خدایا کمکم کن.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:38 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.
جزء سلام هیچ حرفی ندارم بگم.فقط میتونم بگم اونقدر حالم بده که حد نداره.
نمیدونم چرا نمیتونم ۱ ساعت فقط یک ساعت خوش باشم.
دیروز دختر دایی حمید لعنتی زنگ زد.من نمیدونستم این شماره منزل حمید.
سره کار بودم.جواب دادم.گفت من دختر دایی حمید هستم.
از شدت عصبانیت بدنم شروع کرد به لرزیدن.گفت مریم ازت یه خواهشی دارم!
دلم میخواد برگردی و با حمید باشی.اون پشیمون.مادرش میگه دوست دارم حمید فقط با مریم باشه.
بهش گفتم اون باید منو فراموش کنه.۱ سال و نیم داره از جدایی ما میگذره.باید با این مسئله کنار بیاد.
بهم گفت مریم مادره تو بد با حمید صحبت کرده.گفتم چی گفته؟
گفت از اینکه مادرت گفته حمید هم مثل پدرش میشه ناراحته.گفتم مادره من هیچ وقت این حرف رو نزده.
گفت از این حرفا گذشته ازت میخوام با حمید باشی.جواب دادم حمید خیلی اشتباه کرده و من چندین بار ازش گذشتم و باهاش ادامه دادم.ولی دیگه نمیتونم.
گفت معذرت میخوام مزاحمت شدم.
گریم گرفته بود.سره کار بودم و سرم خیلی شلوغ بود.
نتونستم خودم رو نگه دارم.یکی از همکارا منو دید.گفت مریم برو طبقه بالا من کارت رو انجام میدم.
رفتم تو دستشویی تا تونستم گریه کردم.خودم رو خالی کردم.
شام نتونستم یه لقمه بخورم.
صبح که بیدار شدم کمی بهتر بودم.رفتم خونه دوستم اونجا بازهم دختر داییش زنگ زد.گفت مریم در مورده حمید نمیخوام چیزی بگم.ولی اگه دوست پسر نداری یه پسرست که میخواد باهات دوست بشه.
این حرف رو که زد هیچ کس نمیتونه درک کنه چه حالی داشتم.برای همین چیزی نمیگم.گوشی رو قطع کردم.تو این لحظه های بد دلم میخواست با کسی حرف بزنم.کسی راهنماییم کنه.دلم میخواست با این پسری که تازه آشنا شدم صحبت کنم.اون حید رو میشناسه.میخواستم کمی آرامش بگیرم ولی نتونستم.
چند بار تا سره زبونم اومد به دختر دایی حمید بگم گوشی رو بده به خوده حمید ولی نتونستم.محیطی که توش بودم برای صحبت کردن مناسب نبود.حالا دیگه به آخره خط رسیدم.یا امشب یا فردا به حمید زنگ میزنم.باید این جریان برای همیشه تموم بشه..............برای همیشه.
برام دعا کنین و نگین زنگ نزنم چون وضعیت روحیم خیلی خراب.باید خودم رو سبک کنم.برام دعا کنین.........
+ تاريخ جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:6 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.بعداز۱۶ روز سلام.
میدونم بدقولم.میدونم انتظار کشیدن خیلی بده.ولی دست خودم نیست.اونقدر مشغولیت ذهنی دارم که فرصت نمیکنم بیام تو اینترنت.
بازم خدارو شکر با چندتا خبر خوش اومدم.
هفته پیش مثل امشب با نوه خالم دوستش و برادره دوستش رفتیم شمال.ساعت ۳ صبح راه افتادیم.مادرم نمیدونست برادره دوستمون هم میاد.مادر و پدره اون پسرم نمیدونستن من باهاشون هستم.
به هر حال هرچی بود فوق العاده عالی و خوب بود.۳ شب موندیم اونجا.درست روبه روی متل قو ویلا گرفتیم.خیلی شبها و روزهای خوبی بود.خدارو شکر میکنم.با تمام وجودم و از ته قلبم از خدای بزرگم ممنونم که گذاشت به اون چیزی که میخواستم برسم.
۱شنبه رسیدیم تهران.زنگ زدم به صاحب کارم گفتم که صبح نمیرسم بیام.بعدازظهرش رفتم سره کار.
هنوز که هنوزه از فکره مسافرت در نیومدم.
امروز هم (اگر یادتون باشه در مورده یه پسره نوشته بودم )بالاخره بعداز ۱ ماه تونستیم من و اون پسره همدیگر رو ببینیم.
از سره کار اومد دنبالم رفتیم فرحزاد.۳ ساعت اونجا بودیم.اومدیم پارک.۱ ساعت هم اونجا نشستیم کلی صحبت کردیم.
تو فرحزاد در مورد حمید بحث باز شد.شناخت.یه جوری شد.گفت مریم من و حمید خیلی با هم دوستیم و همدیگررو دوست داریم.نمیدونم اگر روزی حمید ما رو با هم ببینه و بفهمه چه واکنشی نشون میده.
گفت مریم حمید پسره خیلی خوبیه.آره راست میگه پسره خوبیه.خیلی خوب.اما من با اون اصلا با هم خوب نبودیم.من خیلی کوتاه میومدم.اون برای اطرافیانش خوب هست.برای منم خوب بود ولی منو به مرز جنون رسونده بود.امروزم به یادش افتادم.دیشب یکی از دوستای قدیمیم اومده بود پیشم گفت مریم حمید یه جوری شده.انگار افسردگی گرفته.
امروز خیلی به فکرش افتادم.امروز به یادش افتادم.به یاده خوبی ها و بدی هاش.نمیدونم چیکار کنم.تا میام کمی خوش باشم بازم یادش منو عذاب میده.
بهم گفت مریم نمیدونم حمید چه واکنشی نشون میده!گفتم پس چطور موقعی که اون توی مهمونی دست تو دست دوست دخترش اومد از جلوی چشم من رد شد.و باهاش میرقصید و انگار تو عرش آسمونا بود من واکنش نشون ندادم.
بین من و اون هرچی بوده تموم شده.باید این موضوع رو هضم کنه.
در کل روزه خوبی بود و به یاد موندنی.
======================================================
امشب یه جوری هستم.وقتی با اون پسره خداحافظی کردم و رفت اومدم سره کار.یه لحظه احساس کردم چقدر احتیاج دارم به حمید اس ام اس بدم.چقدر دلم خواست ازش بابت حرفام و جواب رد دادنام معذرت خواهی کنم.ولی هر لحظه خواستم این کارو بکنم تمام کارایی رو که کرده بود تمام حرفایی رو که زده بود مثل فیلم و مثل آهنگ تو گوشم بودن.
برای همین پشیمون شدم و این کارو نکردم.امیدوارم خدا منو ببخشه.

+ تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:8 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.سلام به یکایک شما دوستان عزیزم.سلام به منتقد عزیزم منتقدی که وقتی کلمه به کلمه نوشته هاش رو میخوندم خدارو شکر میکردم که دوست خوبی دارم که میتونه درکم کنه خدارو شکر میکنم که بازهم این منتقد عزیز در کنارم هست و با این همه بی معرفتی من بازهم تنهام نزاشته.با تمام وجودم ازت ممنونم منتقد عزیز بابت تمام محبتهایی که برام نوشته بودی.
سلام به همه شما مهربونایی که اومدین و منو از تنهایی در آوردین.منو ببخشین که نمیتونم بهتون سر بزنم باور کنین العان که پشت مانیتور نشستم چشمام از سوزش دارن میترکن ولی تمام امید من شما هستین.
-------------------------------------------------------------------------------------
یادتون هست نوشته بودم تو این مدت که نبودم اتفاقات زیادی برام افتاده!
حالا تو این ۳و۴ روزی که نبودم هم برام اتفاقاتی افتاده.
نوشته بودم که یکی از آشناهامون پسر داییش رو بهم معرفی کرده بود و اونم قصد ازدواج داره.۲ شب پیش همون خانمی که اومده بود سره کارم و باهام در مورد اون پسره صحبت کرده بود تماس گرفت گفت جوابت چی شد؟فکرات رو کردی؟
منم جمعه ماجرارو به مادرم گفته بودم مادرم گفت خودت عاقلی برو باهاش بیرون ببینش اگر از هم خوشتون اومد من حرفی ندارم.
میدونین چرا مادرم مخالفتی نکرد؟
چون خانواده نه بهتره بگم این پسره از یه خانواده و طایفه خوبی هستن.تا حالا نشده کسی در مورد این آدما بد صحبت کنه.
به اون خانمه جریان رو گفتم.گفت پس با اجازت شماره موبایلت رو میدم بهش باهات تماس بگیره.
امروز سره کار بودم بهم زنگ زد.
با هم صحبت کردیم.
سرما خورده بود.به زور صداش در میومد.وقتی زنگ زد باورتون نمیشه تمام سلولهای بدنم میلرزیدن.
هرکی ندونه فکر میکنه این اولین پسری که من باهاش تا حالا صحبت کردم.
ازم خواست همدیگرو ببینیم منم بهش گفتم فقط جمعه ها خونم.گفت این جمعه نمیتونه.میرن شمال.منم گفتم جمعه دیگه نمیتونم.گفت چرا؟گفتم ما هم میریم شمال.
قرار شد یه روز وسط هفته همدیگرو ببینیم.
فردا هم (۱۷/۶) تولدش.متولد سال ۶۲ هستش.
فعلا چیزی نمیتونم بگم چون فقط با یه بار صحبت کردن اونم بدون اینکه همدیگرو دیده باشیم نمیشه نظری داد.
------------------------------------
یه خبره خوش دیگه اینکه مادرم بالاخره اجازه داد با نوه خالم و دوستش و برادر دوستش بریم شمال.خیلی خوشحالم.هیچ کس نمیتونه حالم رو درک کنه.خدارو روزی ۱۰۰ مرتبه شکر میکنم.من فقط به یه مسافرت احتیاج داشتم.یه مسافرت که فقط بتونم آرامش بگیرم.
خداروشکر همه چیز خوب.از روزی که فهمیدم قراره بریم مسافرت روحیم خیلی بهتر شده.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
دو روز پیش دوستم که ۱۶ ساله با هم دوست و همسایه هستیم با نامزدش اومدن پیشم.واحد روبه روی هم هستیم ولی ۱ ماه و خورده ای بود ندیده بودمش.اونم نامزد کرد.با پسری که ۴ سال با هم بودن.از پسره متنفرم.چون آدم درستی نیست.کسی که تو دوستی با یه دختر بهش امر و نهی کنه روش دست بلند کنه شرط و بزاره اون آدم به نظره من به درد نمیخوره.
----------------------------
یکی از همکارام که دختره خیلی خوب و نجیبی هستش بعداز ۸ سال دوستی با پسره دارن بهم میرسن.۲ روز پیش رفته بودن آزمایش خون.خدارو شکر امروز جواب گرفته بودن خوب بوده.بعداز رمضان هم عقد میکنن.امیدوارم هم این همکارم هم دوستم هم تمام اون دختر و پسرایی که تو این وضعیت هستن خوشبخت بشن.
------------------------------------------
خبره دیگه اینکه شوهره یکی از دوستام رو که دختره ۷ ماه حامله هست و به خاطره یکم مشروب گرفته بودنش و گفته بودن شلاق داره و ماشینش توسط دولت ضبط میشه آزاد شده.۲۰۰ هزارتومن جریمه شده و ماشینش رو امروز آزاد کردن.
------------------------------------------------------------------------------
اینا تمامش خبرهای خوش بودن.که همشون به من روحیه دادن.
خدایا ممنونم ازت.ممنونم ازت بابت تمام برکاتت.بابت تمام خوبیهات.بابت تمام خبرهای خوش...........
دوست دارم خدای مهربونم.تو تنها یار و همدم لحظات شادی و غم من هستی.....................
+ تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:8 نويسنده الـــفبای عــــشق |
۲ ماه و ۲۷ روز بعداز مطلب گذشتم مینویسم.سلام.یک سلام بعداز این همه غیبت طولانی.از همین جا دست محبت تمام شما دوستای مهربونم رو میفشارم چون تو ایم همه مدت که من نبودم شما منو تنها نزاشتین.

فکر نکنین نمی اومدم اینجامیومدم تمام نظراتی رو که داده بودین میخوندم . دلم میخواست جواب بدم.دلم میخواست به وبلاگ تک تکتون بیام و جواب بدم ولی متاسفانه نتونستم.هم وقت یاری نمیکرد هم وضعیت درست روحی نداشتم.

تو این دوماه خیلی اتفاقات افتاده.حالا چه خوب چه بد مهم نیست.مهم اینه که ۵ ماه از محمد خبری نیست.میبینمش وقتی میاد خونه مادر زنش ولی بازم مثل قبل شدیم.فقط آشنا.

نمیدونم دلیل نوشتنم چیه.اونم بعداز این همه وقت.ولی احساس میکنم امشب این بغض که تو گلوم نشسته رو فقط میشه با نوشتن ترکوندش.

تو این چند وقت دوست دختر حمید ازش جدا شد.تو این چند وقت همکارم که خانم هستش تصادف کرد و خونه نشین شده.تو این چند وقت یکی از آشناهامون که دختر بوده تغییر جنسیت داد.تو این مدت حمید بهم اس ام اس زد تا بازهم بهش اجازه بدم با هم باشیم و من بشم همون خره ۳ سال پیش.
تو این مدت یه دختره اومد سره کارم و بهم پیشنهاد ازدواج با پسر داییش رو داد .تو این مدت دوست صمیمیم با پسری که ۴ سال با هم دوست بودن نامزد شدن.و خیلی اتفاقات دیگه.
برایشهریر ماه تصمیم گرفتیم با خانواده و دو تا از آشناهامون بریم شمال ولی خانوادم رو به یه عروسی دعوت کردن قراره شمال بهم خورد.اون دوتا آشناهامون گفتن ما با هم بریم ولی بعدازظهرش ا ام اس دادن که ما هم نمیریم.
خیلی برام سنگین بود.چون هیچ کس جزء خدا خبر نداره من چقدر به یه مسافرت احتیاج دارم.
بعداز ۳ روز اس ام اس دادن که میریم شمال.حالا مادرم میگه با اینا نرو.
امشب همین دو دقیقه پیش بهم یه حرفی زد که برام از میلیاردها فحش هم سنگین تر بود.
برای همین بغض گلوم رو داره فشار میده.
چون منو با کسی مقایسه میکنه که از زمین و آسمون ما با هم تفاوت داریم.منم بد جواب دادم.دست خودم نیست.بی اراده وقتی اسم این آدم میاد من اعصابم به هم میریزه.
فردا عروسی دعوت بودیم شاید بگین تو این ماه رمضان چه عروسی! اما ما مسیحی یا مشکلی نداریم بهمون اجازه برگذاری عروسی رو میدن.ولی متاسفانه کشیش مون سکته کرد و تو کما رفته.عروسی بهم خورد.منم برای فردا مرخصی دارم.نگفتم عروسی بهم خورده.میخواستم بعداز ۵ ماه کمی استراحت کنم.ولی اگر فردا دیدم جوه خونه سنگین و اذیت میشم میرم.وقتی سره کار هستم هرچند اذیت میشم ولی از تمام کارایی که ذهنم رو درگیر میکنن دورم.این برای من ارزشمنده.
بعضی وقتا کم میارم.بعضی وقتا میگم دیگه نمیرم سره کار.ولی نمیتونم.چون عادت کردم.چون بمونم خونه دیوونه میشم.
یکی دو روز پیش صاحب کارم میگه خانم ..... رژیم گرفتی اینقدر لاغر شدی یا ما تو کار اذیتت میکنیم لاغر شدی.
هیچی نگفتم.یعنی جوابی نداشتم.
از نظر روحی و جسمی خیلی تحت فشار هستم.فقط به دو سه روز مسافرت احتیاج دارم.فقط به یه جای خلوت احتیاج دارم.
خدایا کمک کن . خودت کمک کن مادرم این موضوع رو درک کنه.

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:18 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.نمیدونم چطور شروع کنم تا باز هم تکراری نباشه.پس بهتره فقط با یک سلام شروع کنم.
میدونم همه شما دوستای مهربونم از دستم دلخورین.حق دارین.دوستای مهربونی که تو تمام لحظات سختی در کناره من بودن انتظار دارن تا باهاشون مهربون باشم.ولی باور کنین وقت نداشتم.یا بهتره بگم وقت داشتم ولی نای نشستن پشت کامپیوتر و تایپ کردن رو نداشتم.وقتی آدم میرسه خونه و یه لقمه خورده و نخورده مثل جنازه میوفته چطور میتونه بیاد بشینه و تایپ کنه و اتفاقات روزمره اش رو بنویسه.
به هرحال میدونم نمیشه به هیچ صورتی محبت شما عزیزان رو جبران کرد ولی من بازهم مثل همیشه میگم شرمنده تک تک شما هستم و منو ببخشین.
من همونطور که از خدا خواسته بودم تا کاری پیدا کنم و از صبح تا شب سرگرم بشم تا بتونم گذشته و خاطرات تلخ و شیرینی رو که با حمید و محمد داشتم رو فراموش کنم همونطور هم شد.و خدارو شکر گذار هستم.۱ ماه و ۵ روزی هست که زندگی من خیلی تغییر کرده و من این تغییر رو مدیون خدای بزرگ و یکتا هستم.
هرچند خیلی خسته میشم و بعضی وقتا حتی نای حرف زدن ندارم ولی بازم کارم رو دوست دارم.خیلی از دوستای عزیز پرسیده بودن کارم چی هست! خیلی دوست دارم بگم ولی خیلی از کسایی که میان و به این وبلاگ سر میزنن اگر بگم کارم چی هست خیلی راحت منو میشناسن.پس منو ببخشین.فقط میتونم بگم همون کاری هست که از خدا خواسته بودم.
ساعت ۹ صبح میرم تا ۱ ظهر.بازهم ۵ بعدازظهر میرم تا ۹ شب.موقع برگشت پیاده میام خونه.موقع برگشتن به خونه تمام اون مسیری رو طی میکنم که با حمید میرفتیم.تمام اون مغازه هایی رو میبینم که با حمید میدیدیم و ازشون خرید میکردیم.یکی دو روزی هست بازم یادش افتادم.۲ هفته پیش یه مراسمی بود من نتونستم برم.ولی بهم گفتن حمید هم اونجا بود و سراغم رو از یکی دو تا از آشناها گرفته بود.
بگذریم.
همکارام چه زن و چه مرد همشون خوب هستن.من روزه اولی که رفتم سره کار احساس کردم که اینام مثل همون آدمایی هستن که تا یکی تازه وارد میشه خودشون رو میگیرن و محل نمیزارن.ولی خوشبختانه اونقدر با محبت و مهربون هستن که این بیشتر باعث میشه من به کارم دلگرم بشم.صاحب کارم یه مرده ۳۳ ساله هست و آدم خوبیه.فقط بعضی وقتا از سره نفهمی حرفایی میزنه که دل آدم میشکنه.ولی زیاد مهم نیست.اینام میگذره.در کل آدم خوبی هست و همون روزای اول بهم گفت هرچقدر سوال کنی ازم من ناراحت نمیشم فقط تو کارت اشتباه نکنی.و همین باعث شد من خیلی چیزا یاد بگیرم.و اشتباهی نکنم.
در آخر بازهم اول از خدای بزرگ و یگانه تشکر میکنم و بعد از همه شما دوستانم که هرچند من نبودم ولی با حضورتون منو از تنهایی در آوردین و شرمنده کردین.اگر خدای بزرگ یاری کرد که مطمئنم یاری میکنه این ۵شنبه که تعطیل هست میام و از خجالت یکی یکی شما گلها در میام.
راستی المیرای عزیزم بهت افتخار میکنم و ازت ممنونم که به حرفم اعتماد کردی.خیلی ازت ممنونم.منتقد عزیزم نمیدونم چطوری و با چه زبونی ازت بابت حرفای آرام بخشت تشکر کنم.ممنونم.از ته ته قلبم ازت ممنونم.
+ تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:58 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.امیدوارم در نبود من روزها و شبای خوش و شیرینی رو گذرونده باشین.
معذرت میخوام قرار بود از دوشنبه بنویسم ولی باور کنین مثل جنازه میرسیدم خونه.برای همین به صاحب کارم گفتم جمعه ها بعداز ظهر نیام گفت نه جمعه بیا.ولی وسط هفته هر روزی رو که خودت خواستی نیا.منم گفتم سه شنبه ها بعداز ظهر نمیام.گفت این هفته سه شنبه بیا ولی ۴ شنبه نیا.امروز صبح رفتم.ولی بعداز ظهر نمیرم.این روزها خدارو شکر خیلی خوب بود.۱۸ روز به خوبی و خوشی گذشت.نمیدونم چی شد.ولی انگار تو یک روز خدا زندگیم رو زیرو رو کرد.برای همین همیشه میگفتم و میگم من به خدا ایمان دارم.خدا فقط آدمهای خوب رو دوست نداره بلکه آدمهای بد رو هم دوست داره.همه بنده هاش رو دوست داره.مگه میشه پدری بچه هاش رو دوست نداشته باشه! حتی اگر بدترین انسانهای روی زمین هم باشن.حقوق اول رو نذر کردم.مقداریش رو میدم کلیسا.مقداریش رو میدم جایی که خیلی وقته باید میدادم.وظیفه من نیست ولی باید این کارو انجام بدم.
این جایی که من میرم به غیر از من سه تا خانم دیگه و ۲ تا مرد هستن.اینم از شانس خوب من بود که هر ۵ نفرشون آدمهای خوبی هستن.دو تا از خانمها ازدواج کردن.یکیشون مجرده.از مردها هم یکیش ازدواج کرده واون یکی دو سال طلاق گرفته.پسره فوق العاده خون گرم و خوبی هست.از همون روزه اول خیلی خوب و صمیمی با من.....میدونه مسیحی هستم.و تمام حرفای دلش رو بهم میگه.میگه مثل خواهر براش هستم.اون یکی هم که ازدواج کرده و مرده خیلی نجیب و سرسنگینی هست.ولی پدره بدی داره.که صاحب اونجاست.و این پسره اونجارو از پدرش اجاره کرده.روزای اول پدرش می اومد مغازه ولی مثل اینکه پسرش بهش گفته زیاد نره اونجا.چون کسی ازش دل خوشی نداره.یه روز که منو اون پسره تنها بودیم اومد و بدجور دلم رو شکست.منم از ته قلبم از خدا خواستم جوابش رو بده و مطمئنم میده.
از وضعیت کار هم باید بگم فقط روزای اولش سخت بود.حالا خدارو شکر خیلی بهتر شدم و راه افتادم.
اینا خلاصه خیلی کوچیکی از کارم بود.تا بعدا بیام و روز نوشت هام رو بنویسم.
راستی از تمام دوستای مهربونی که اومدین و اومدن بهم سر زدن و برام نظر گذاشتن از ته قلبم ازشون ممنونم.من صفحه وبلاگم برام باز نمیشه.فقط این صفحه که توش مینویسم میاد بالا.نمیدونم چی شده.اومدم به همتون سر بزنم ولی باز نمیشدن.منو ببخشین.دوستون دارم و از تمام عزیزانی که تو این مدت منو کمک کردن و برام دعا کردن صمیمانه ممنونم.
+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:49 نويسنده الـــفبای عــــشق |
دوباره سلام.بعداز ۵ روز سلام.۱۰ ساعت دیگه مونده تا وارد ۱۵ روزه کاریم بشم.خدارو شکر این هفته هم خوب بود.به صاحب کارم گفتم اگه میشه جمعه ها نیام سره کار ولی گفت جمعه ها بیا در عوضش یه روز وسط هفته بعداز ظهرش نیا.خوب چی میتونم بهش بگم.منم قبول کردم.العان هم دارم از خستگی میمیرم.ولی وقتی اومدم و کامنتهای پراز مهر شما رو خوندم خیلی خوشحال شدم و گفتم هرطور شده یه آپ کوچولویی بزارم و از شما مهربونهام تشکر کنم.
دوستای عزیز چند نفر تو این ۵ ماهی که این وبلاگ رو باز کردم بهم گفتن که از طریق اس ام اس یا از طریق صحبت تلفنی با هم در ارتباط باشیم.ولی من نوشتم که دوستی من با شما فقط تو این دنیای مجازی نه بیشتر.هرکسی هم که محبت کرده و شماره موبایلش رو بهم داده من بدون اینکه به شماره هاش نگاه کنم اونو پاک کردم.پس از شما خواهش میکنم این پیشنهاد رو ندین.و دوستای عزیز هم که این کارو کردن و من بهشون جواب ندادم از دستم دلخور نشن.
دلم میخواد هر شب وقتی میام خونه بتونم بیام و بنویسم اون روزم چطور گذشته.ولی خیلی خسته تر از این حرفا میشم وقتی میرسم خونه.ولی از فردا سعی میکنم این کارو انجام بدم.
من یه راهنمایی میخواستم از شما عزیزانم.میخواستم بدونم کسی که بخواد کاره ثبت نام کنکور و دانشگاه و لاتاری و گرین کارت رو انجام بده باید چیا بدونه.اصلا این کار چطوری انجام میشه.
اگر دوستایی که میان اینجا و از این موضوع اطلاع دارن منو هم مطلع کنن ممنونشون میشم.
خوب من برم.دیگه واقعا نمیتونم چشمام رو باز بزارم.
بازم شرمنده تک تک شما هستم که نتونستم بیام و بهتون سر بزنم.
+ تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:46 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام دوستای عزیزم.خوبین؟از همه شما ممنونم که هرچند نبودم ولی بهم سر زدین و منو شرمنده محبت هاتون کردین.بعداز چند روز تونستم بیام تو اینترنت.العانم اونقدر خستم که حد نداره.ولی از دلم نیومد نیام.
گفته بودم یک هفته نیستم و نمیتونم بیام.ولی حالا اومدم تا این یک هفته رو بگم.
۵ شنبه دو هفته پیش با یکی از دوستام رفته بودیم بیرون.صبحش خیلی خوب بود.تا ساعت ۵ عالی بود از ساعت ۵ تا ۶ ساعت خیلی مزخرفی بود.بعد با دوستم رفتیم بیرون.موقعی که داشتم میرفتم سره قراری که با دوستم داشتیم تو کوچه خودمون از پشت حس کردم این پسری که داره جلوی من راه میره حمیده.همون پلیور همیشگی دستش بود.از راه رفتنش فهمیدم خودشه.از خدا خواستم تا جایی واینسته تا ببینمش.همون لحظه سره چهارراه تکیه داد به یه ماشین.منو دید.سنگینی نگاهش رو حس کردم.درست دیده بودم.حمید و دوست دخترش بودن.باورم نمیشد این حمیده.ولی موقعی که بهش نگاه کردم مستقیم داشت نگام میکرد.اول سرم رو انداختم پایین ولی بعد منم مستقیم به چشماش نگاه کردم.دوست دخترش هم داشت بهم نگاه میکرد.یه لبخند ملیحی روی لباش نشست.منم لبخند زدم.حمید مثل همیشه چشماش برق خاصی داشت.مثل همیشه غمگین بود ولی خودش رو با این دختره سرگرم کرده.مثل همیشه مرتب و خوش تیپ نبود.ریشاش در اومده بود.لباس خیلی معمولی پوشیده بود.مثل یک مرده ۴۰ ساله شده.از همون لحظه که دیدمش تو فکرش بودم.تو فکر ظاهرش.تو فکر فشارایی که بهش میاد.تو فکر این بودم که حمید تا موقعی که مادرش زندست حق تصمیم گیری برای خودش رو نداره.دوستم گفت مریم من هوس پیتزا کردم.حاملست.گفتم باشه میخریم گفت پس بریم خونمون.جایی آگهی زده بودن برای کار.من شمارش رو برداشتم.اولش نوشته بودن با تجربه.پشیمون شدم.ولی خیلی به فکرش بودم.زنگ زدم گفتن فردا بیا برای مصاحبه.رفتیم خونه دوستم.هیچی نفهمیدم.فقط به فکر حمید بودم.فرداش با همین دوستم رفتم برای مصاحبه.گفتن فردا (شنبه) تا یک هفته بیا به طور امتحانی.روزای اول خیلی برام سخت بود.خیلی زیاد.محیط غریبه.آدمای غریبه.کاری که بهش ورد نبودم.همون دو روزه اول پشیمون شدم.گفتم بهشون میگم که دیگه نمیام ولی پشیمون شدم.روزه ۴و۵ متوجه شدم همکارام آدمهای بسیار خوب و خون گرمی هستن.از کارم خوشم اومد.راه افتادم.با آدماش اخت شدم و یک هفتم تموم شد.نه اونا چیزی گفتن و نه من.کارای دیگه ای به دستم سپردم.۹۰٪ اونجا موندگار شدم.و حالا ۹ روزه که مشغول به کارم.خدارو شکر خیلی روحیم بهتر شده.خیلی بیشتر به آینده و زندگیم امیدوار شدم.و خدا رو بابت این نعمتهاش هزاران مرتبه شکر میکنم.
این هفته ۵ شنبه دوباره چشمم به جایی بود که حمید رو دیده بودم.
دلم براش یه جورایی تنگ شده.دلم برای بدیهاش برای درد دل کردناش برای تمام لحظاتی که در کناره هم بودیم تنگ شده.
ای کاش فقط کمی درک میکردی.ای کاش قبل از اینکه تصمیمی بگیری بهش فکر میکردی.قبل از اینکه حرفی بزنی بسنجیش.میدونی چرا این روزا بیشتر به یادتم؟چون یکی از همکارام دوست دخترش همون کارایی رو با پسره میکنه که تو با من کردی.همون کارا همون حرفا.و وقتی حرف میزنه تمام دقایق با هم بودن به یادم میان.حمید چرا نمیتونی برای خودت و زندگیت تصمیم بگیری؟میدونم باره روی دوشت خیلی سنگینه.میدونم برادرت سربازه و خرجش رو میدی.میدونم مادرت اخلاقهای خاصی داره.میدونم خرج دکتر و داروهای مادرت رو میدی.میدونم صبح تا شب شب تا صبح تو هوای سرد و گرم کار میکنی.میدونم غم داری.میدونم زجر میکشی.ولی کی میخوای از خودت دفاع کنی؟حمید حمید حمید حمید........
وای ..... چقدر دلم هوات رو کرده.
از ته قلبم با تمام وجودم برات از خدا میخوام تا هرجا هستی سلامت باشی......
هرچند با من بازی کردی.هرچند غرور منو له کردی...هرچند اشکای منو ندیدی.هرچند گریه های بی صدام رو نشنیدی.هرچند دلم رو با حرفات شکستی هرچند خواسته های آخره منو نفهمیدی ولی مهم نیست.من دو سال به تو با تمام وجودم خوبی کردم.برات از هیچی کم نزاشتم.مثل پسری بودم که برای دوست دخترش از جون مایه میزاره.العان هم به فکرت هستم و اگر روزی به امید خدا پیشرفت تورو تو زندگیت دیدم یا شنیدم از ته قلبم خوشحال و شاد میشم.
ای کاش میومدی و اینارو میخوندی.کاش.....
---------------------------------------------------
دوستای عزیزم میدونم بدم.میدونم بی معرفتم.میدونم ازم گله مندین ولی من ازتون عذر میخوام.منو ببخشین که جوابگوی محبتهاتون نیستم.میام و بهتون سر میزنم.قربون تک تک شما عزیزانم.برام دعا کنین......
+ تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:52 نويسنده الـــفبای عــــشق |
سلام.سلام به همگی.....
من فعلا میرم.میرم تا یک هفته نیستم.برام دعا کنین.جای خاصی نمیرم.بعدا میام همش رو تعریف میکنم.....
فقط یادتون نره برام دعا کنین.
دوستای عزیزم شمایی که اومدین و بهم محبت کردین و نظر دادین از دستم دلخور نشین میام.میام به تک تک شما سر میزنم و از خجالتتون در میام.
دوست نوشت:
مهسا جان
خیلی مهربونی.ازت بابت شماره ممنونم گلم.میام و از خجالتت در میام عزیزم.
آقا مرتضی از شما هم ممنونم.ستاره عزیزم راست میگی خدا تو همه کاراش تو همه داده ها و نداده هاش حکمتی داره.ولی بعضی وقتا جونم به لبم میرسه.....
منتقد عزیزم مرسی از اینکه اومدی و در کنارم بودی و از شعر زیبات هم ممنونم.آقا وحید از شما هم ممنونم شما خودت میدونی فراموش کردن یک نفر خیلی سخته.کسی که فکر میکردی قرار شریک زندگیت باشه.میای تا فراموشش کنی ولی یهو یا میبینیش اونم با یک دختر دیگه یا در موردش میشنوی.به هر حال خدا کنارمه.
دوست غریب عزیز همه ما باید در تمام شرایط زندگی توکلمون به خدا باشه.کسری جان از شما هم ممنونم.نگران من نشین.برام دعا کنین. همان دختر قبلی عزیز از شما هم بابت محبتت ممنونم.سوگند گلم میام و به شما هم سر میزنم.سعید عزیز این سوالاتی که منو شما داریم تقریبا ۹۰٪ آدمها دارن.شما راست میگی باید حلش کرد نه اینکه ازش فرار کرد.
مرجان عزیزم منو ببخش که نوشتم کسی چیزی نگه.به خدا تحمل هیچی ندارم.منو ببخشین.مرد بارونی عزیزم با محبتهای بی نهایتت منو شرمنده کردی و چقدر زیبا نوشتی.مرسی عزیزم.معراج گلم شرمندتم به خدا.شرمنده تمام عزیزانی هستم که بهشون قول داده بودیم کمکشون کنیم ولی متاسفانه نتونستیم کاری کنیم.معذرت میخوام از همتون.شهلا جان( عسل اریان) برای تمام دوستان گلم حتی برای خودم از خدای بزرگ میخوام که به هممون کمک کنه.فقط همین.
اگر دوست عزیزی رو اسم نبردم منو ببخشین.تا اونجایی که یادم هست نوشتم.
بازم بعداز برگشتم میام به همتون سر میزنم.
قریب دور عزیزم برات تو خلوتگاه خودت نوشتم.
+ تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:30 نويسنده الـــفبای عــــشق |
خدایا یه امشب بهم وقت بده تا گله کنم.آخه تا کی حرف نزنم؟آخه تا کی چیزی نگم؟
بزار کمی حرف دلم رو بزنم.بزار منم خالی بشم.خدایا چیزی نیست که تورو به اون قسم بدم تا از دستم ناراحت نشی ولی امشب هم منو ببخش.زبونم نمیچرخه تا اسمت رو روی زبونم بیارم.کدوم آدم کثیفی میتونه اسم مقدس تورو به زبون بیاره.هیچ کس هیچی ازم نپرسه.هیچی بهم نگه.فقط بزارین بنویسم.
خستم.داغونم.دلم تنگه.دلم گرفته.سرم به شدت مرگ درد میکنه.این ۳ روز اندازه ۱ ماه قرص خوردم.
امروز برام حال و هوای خوبی داشت.تا ساعت ۵ عالی بود.ولی از اون به بعد بدترین و تلخ ترین لحظات زندگیم بود.
حمید لعنتی رو با اون دختر تو پاساژ دیدم.هردو چشمشون بهم بود.اول وقتی دیدمش سرم رو انداختم پایین ولی بعد گفتم باید محکم باشم.سرم رو آوردم بالا مستقیم تو چشماش نگاه کردم.حالا نوبت اون بود.نوبت اون بود تا سرش رو از شرم بندازه پایین.
نگاهای دختررو فراموش نمیکنم اونقدر زیر زیرکی نگاه میکرد که دلم براش سوخت.
میبینی.میبینی دوست عزیزم وقتی بهت گفتم تا میام فراموشش کنم یه اتفاقی میوفته منو داغون میکنه بازم گفتی فراموشش کن.ولی نمیشه.
بابا نمیتونم.من کم آوردم.من محکم نشدم.من قوی نشدم.من اراده ندارم.من هیچی نیستم.یه آدم پوچ و بی ارزش.هرکی بهم میرسه فقط دنبال منفعت خودشه.خسته شدم.خدایا.کی این زندگی عوضی من تموم میشه؟کی خدایا؟ای کاش من جای اون بودم.اون امید و آرزو داشت.اون عشق داشت.ولی من چی دارم؟چه آرزویی دارم؟به چی امید دارم؟به کی عشق میورزم؟چرا منو نمیبری؟به خدا راضیم.باور کن راضیم برم.به کی بگم نمیخوام زنده باشم.به کی بگم خدایا؟دیگه کشش ندارم.من هنوزم اون مریم پاک و صادق نشدم.من هنوزم یه آدم بی اراده هستم.زود خر میشم.
تمام بدنم از شدت ناراحتی میلرزید.مثل یک صحنه تمام لحظاتی رو که با حمید تو اون پاساژ بودم اومد جلوی چشمم.دلم میخواست اون وسط بشینم و از ته قلبم گریه کنم.اشکایی که چندین سال پشت چشمام پنهان شده رو بریزم بیرون.میخواستم اونقدر گریه کنم تا زندگی و زمین و زمان به حالم گریه کنه.
خدایا .... خدایا...... مگه من از تو چی خواستم؟جزء این خواستم که دیگه امتحانم نکنی؟مگه  من نگفتم دیگه تحمل امتحان ندارم؟مگه نگفتم این دفعه رو کم میارم؟
تو رو به اون کفنت تورو به اون رستاخیزت قسمت میدم از امشب بهم کمک کن.کمکم کردی ولی از این به بعد کمی بیشتر هوام رو داشته باش.تو که از درون من با خبری.تو که میدونی.....از همه ناگفته ها و نادیده های منو شنیدی و دیدی.پس بهم بیشتر از گذشته کمک کن.......
منو ببخش.......من ببخش.....منو ببخش....منو ببخش.....منو ببخش......منو ببخش......منو ببخش......منو ببخش.......منو ببخش......منو ببخش.....منو ببخش.....منو ببخش.....منو ببخش........
+ تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:56 نويسنده الـــفبای عــــشق |
بهترین و زیباترین چیزهای این دنیا را نمی توان دید یا شنید بلکه باید قلبا" آن ها را حس کرد....................... 

نمیدونم تا حالا شده این احساس رو نسبت به نوشته بالا داشته باشین یا نه!
ولی من داشتم.با تمام وجودم درک و حس کردم.
خداوند زیباترین حرفها و آرامشها رو به من داد بدون اینکه بدونم این حرفها و آرامش ها از طرف کی بوده.
ممکنه دوستان زیادی داشته باشیم و سالهای زیادی باهاش دوست بوده باشیم ولی در عرض این سالها نتونسته باشه مارو با صحبتهاش تو بدترین لحظات زندگی چه روحی و چه جسمی آروم کنه.ولی ممکنه در مدت خیلی کوتاهی این اتفاق بیوفته.دوستی بیاد تو زندگی شما پا بزاره.بدون اینکه ببینیش بدون اینکه صداش رو بشنوی تو رو با حرفاش و درکاش آرومت کنه.میدونم این دوست مهربون میاد و میخونه من هم از همین جا ازش ممنونم.میدونم نمیتونم جبران کنم محبت هاش رو ولی تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که از ته قلبم از خدای یگانه برای این دوست آرزوی سلامتی کنم.همین.
میدونم آپم کوتاه و کم.منو ببخشین.همین چند خط رو ۳ ساعت طول کشید تا تموم کنم.
بازم میگرن لعنتی اومده سراغم.سردرد سرگیجه دلتنگی.مهم نیست.من خدارو دارم.پس دلتنگ نیستم.......

+ تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:13 نويسنده الـــفبای عــــشق |
خواستم زندگي کنم گفتند تنگ است
خواستم خود کشي کنم گفتند گناه است
خواستم تنها باشم گفتند عاشق است
خواستم عاشق باشم گفتند حرام است خواستم بيکس باشم گفتند متبکري
خواستم مومن باشم گفتند خداييست
خواستم ارزوهايم را براورده کنم گفتند به گور خواهي برد
خواستم نااميد باشم گفتند اميد است
خواستم بگويم دنيا بي وفااست گفتند سکوت ؟ سکوت ؟ سکوت ؟
وحالا من زندگی میکنم بدون فکر خودکشی.تنهایی هستم بدون عاشق.مومن شدم به خاطره آرزوهایم.نامید بودم ولی نقطه ای امید در دلم روشن شد.ولی با وجود اینها میگویم دنیا بی وفاست ولی باز هم میگویند: سکوت.......
-----------------------------------***********-------------------------------

سلام.فقط همین و بس.
دیشب یه تصمیم محکم گرفتم تا برم بیوفتم دنبال تطبیق گرفتن.به نوه خالم زنگ زدم گفتم میای گفت آره.صبح اومد دنبالم رفتیم آموزش و پرورش منطقه ۵.بعداز کلی این تاق رفتن و اون اتاق رفتن گفتن کارنامه شما اصلا تطبیق نمیخواد.فقط باید آموزش و پرورش منطقه دو مهر تائید بزنه.دلم میخواست تمام کارکنان اونجا رو خفه کنم.
تشکر کردم و اومدم بیرون.بعداز کلی تو ترافیک موندن اومدیم منطقه دو.بازم از این اتاق به اون اتاق رفتن شروع شد.بالاخره کارنامم بعداز دو سال مهر و امضا خورد و کارم از آموزش و پرورش فعلا تموم شد.
دو روز پیش پدرم مهارت حسابداری رو از آموزشگاه گرفته بود آورد دیدم به به ..... نه فامیلم درسته نه شماره شناسنامه.جای شماره شناسنامه شماره ملی رو نوشتن.فامیلم رو هم جای حروف (و) حروف (ا) نوشتن.زنگ زدم گفتم جریان اینجوری.گفتن باید فتوکپی شناسنامه بگیری بری سازمان فنی حرفه ای تو پیچ شمرون.......
من نمیدونم هزارتا ورقه تحویل اینا میدی.هم اسم و هم نام خانوادگی هم شماره ملی و شناسنامه توش هست ولی با این همه بازم اشتباه میکنن.آخه نمیدونم از اینجا چطور بزنم برم پیچ شمرون.
حالا باید برم دنبال اسم نویسی برای ۵ تا درس عمومی.اگر خدا بخواد اینارو امتحان بدم دیگه یه کوه از رو دوشم برداشته میشه.
(دوست مهربونم همونطور که بهت قول داده بودم که تو این هفته میرم دنبال این کار رفتم....)
حالا از درس بگذریم میرسیم به گذشت روزها.دیشب محمد با زنش اومدن اینجا.اولین بار بود که بعداز اون حرفایی که به هم تو چت زدیم دیدمش.خیلی سرسنگین و مثل ۲ سال پیش با هم برخورد کردیم.انگار نه انگار که ما با هم دوست بودیم و رابطه ای بین ما بوده......دیگه وقتی میبینمش هیچ حسی ندارم.وقتی صداش رو میشنوم هیچ ناراحت نمیشم.و خدارو بازهم به خاطره این همه محبتش شکر میکنم.
یواش یواش و با گذشت روزها احساس میکنم دارم میشم همون مریم ۴و۵ سال پیش.همون مریمی که حتی با حمید هم دوست نبود.همون مریمی که فقط عاشق میشد و دم نمیزد.دست هیچ نامردی بهش نخورده بود.....
همون مریمی که همه براش مهم بودن حتی نون خشکی خیابون رو وقتی میدید دلش براش میسوخت و از ناهار خودش میزد میداد به اون.همون مریمی که تو چله زمستون لحاف دوزی محل رو دید و دلش براش سوخت و سعی کرد حتی شده با دادن یک چای خشک و خالی اونو از سرما دور کنه.
همون مریمی که تمام غم و غصه هاش مال خودش بود و نمیزاشت کسی بدونه.همیشه لبخند رو لباش بود تا مبادا کسی بدونه پشت این چهره خندون یه شخصیت غمگین خوابیده.
دارم میشم همون مریمی که ۸ سال پیش با داشتن یه مریضی که از دردش خم میشدم و از درد به خودم میپیچیدم خودم رو از چشمای مادر و پدرم دور میکردن تا مبادا متوجه بشن و غصه بخورن..
همون آدمی دارم میشم که لحظه به لحظه زندگیم در اختیار خانوادم بود.نه اون مریمی که برای نرفتن به یه مهمونی خانوادگی هزارتا بهونه میاورد تا کسی ازش در مورد حمید نپرسه.حالا دارم احساس آزادی میکنم.احساس میکنم من مال خودم هستم......
خدایا تمام داده ها و نداده هات رو شکر میکنم.من راضی هستم به رضای تو....

+ تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:3 نويسنده الـــفبای عــــشق |
هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد.... که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......  

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

یک شب دیگه از راه رسید.بازم چشمام بیداره.بازم فکرم مشغول.به دیشب فکر میکنم.به شبی که از یک دوست برای همیشه خداحافظی کردم.دوستی که خیلی دیر پیداش کردم و خیلی زود از دست دادمش.دوستی که همین جا با همین نوشته ها سراغ من اومد.دوستی که بهم سرکوفت نزددوستی که بهم بد نکرد.دوستی که دست منو گرفت تا از زمین بلند بشم.با حرفاش باعث شد تا دوباره به زمین نخورم.ازم خواست همون مریمی باشم که قبلا بودن.میدونم بعضی وقتا میای و این دلتنگی های منو میخونی.برای همین میخوام بهت بگم امشب یه حس غریبی دارم.از صبح وقتی که چشمام رو باز کردم احساس میکنم یه چیزی رو از دست دادم.دیشب شب سختی بود.نمیدیدمت ولی خیس شدن گونه هات رو احساس میکردم.حرف آخرت منو لرزوند.(من میرم.برام دعا کن)
قسمت نظرات رو میخوندم جایی نوشته بودی مریم نگرانت هستم یه احساسی دارم.منو از خودت با خبر کن.حالا من اون احساس رو دارم ولی دیگه تو نیستی منو از خودت با خبر کنی.من تمام امیدم به خداست.میدونم خدا امیدم رو نامید نمیکنه و تورو بازم بهم هدیه میده.منتظر همون روزی هستم که از خودت بهم خبر بدی  تا این بار به جای اشک خداحافظی اشک خوشحال رو گونه های هردومون بشینه.
نوشته های زیبات رو پاک کردی.ازت دلخور شدم.چون میخواستم بعداز رفتنت اونا رو بخونم و آروم بشم.ولی خوب این راهی که خودت انتخاب کردی.شاید با پاک کردنشون راحت تری.ولی من دلم برای اون حرفا لک زده.ای کاش منو از خوندن اونا محروم نمیکردی.
اینو میخوام بدونی تا آخر عمرم منتظره اومدنت میمونم.منتظر میمونم تا بازم آی دیت تو یاهو روشن بشه و امید من زنده بشه.همیشه دوست دارم.و مهر و محبتت رو در این مدت کوتاه فراموش نمیکنم.
قولی رو که بهت دادم عملی میکنم.فقط بهم کمی فرصت بده تا ازشون کپی بگیرم و برای خودم داشته باشم.چون میخوام اگر روزی خدای نکرده بازم به اون راه رفتم با خوندن اینا منصرف بشم.به یاد بیارم چه انسان عزیزی منو تو چه لحظاتی آروم کرده.یادت میاد تو همین وبلاگ نوشتم انگار ناف منو با جدایی آفریدن......
میسپرمت دست خداوندی که آفریدگار من و تو و همه انسانهاست.اونه که همیشه مواظبت هست........

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
دوستای عزیزی که اومدین و بهم نظر دادین از تک تک شما ممنونم.منم میام.حتما میام و بهتون سر میزنم.فقط کمی دیر تر.باید با این جدایی هم کنار بیام.برام دعا کنین......

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

از غریبانه مردن باکی ندارم.از غریبانه زیستن می هراسم.از گم شدن در این هوای مه آلود غریب می هراسم.هنوز هم آواز صمیمی مادر از سالهای کودکیم به گوش می رسد.کاش قصه آن شبها تکرار می شد... 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:51 نويسنده الـــفبای عــــشق |
به رسم همیشگی ادب / سلام.
امروز هم روزی بود مثل همه روزها.امشب هم شبی بود مثل هر شب.
ولی امشب کمی فرق داشت.یه دوست خیلی به آینده و تصمیمی که میخوام بگیرم منو امیدوار کرد.فکرم خیلی مشغول شد.من بعداز اینکه از اتریش برگشتیم ادامه تحصیل دادم.تو رشته ریاضی.ولی چون ریاضی فیزیک رشته سنگینی بود مدرسه بزرگسال این رشته رو تدریس نمیکردن.یکی دو تا از درسای سال سوم رو گذروندم ولی بقیش رو باید معلم خصوصی میگرفتم.تو اون شرایط که تازه از غربت برگشته بودیم توان پرداخت هزینه معلم خصوصی رو نداشتم.بعداز چند ماه رفتم سراغ رشته حسابداری.۶ تا از مهارت های این رشته رو گرفتم و امتحاناتم تموم شد.ولی به گفته مشاوره باید میرفتم به آموزش و پرورش تا کارنامه سال دوم رو تطبیق (اگر اشتباه نوشتم ببخشین) بزنن تا برم تو مدرسه بزرگسال و چندتا از درسهای عمومی رو بگذرونم.که متاسفانه تو اون شرایط من به خواسته محمد تن دادم و سرگرم اون شدم.حالا دلم میخواد این چند درس رو هرجور هست تموم کنم و دیپلم رو کامل بگیرم . دلم میخواد کنکور بدم.میدونم اگر خدا خواست و قبول شدم نمیتونم برم دانشگاه ولی فقط برای سنجش خودمه.بعد دلم میخواد برم سره کار.نیاز به کسی دارم منو راهنمایی کنه.برای رفتن به آموزش و پرورش و تطبیق گرفتن.
امشب در این مورد با دوستم صحبت کردم بهم امید داد که میتونم ادامه بدم.میتونم درس بخونم.امیدوارم که بتونم.کمی پشتم باد خورده.راستش حوصله رفتن سره کلاس و چونه زدن برای گرفتن نمره ندارم.
تنها مشکلی که دارم گذروندن همین درساست.....برام دعا کنین.منو راهنمایی کنین.
-------------------------------------------------
+ تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:48 نويسنده الـــفبای عــــشق |
به رسم همیشگی ادب/ سلام.خوب هستین؟
نمیدونم چرا بعضی وقتا دلم میخواد روزی ۱۰ بار بیام و بنویسم ولی بعضی روزهای دیگه ممکنه هفته ها نتونم بیام و بنویسم.خیلی حرفا اون موقع که نمیخوام بنویسم دارم ولی دستم به نوشتن نمیره.
۱ سال و ۱ ماه هست من با بلاگفا آشنا شدم.و مینویسم.این وبلاگ رو ۴ ماه هست که راه انداختم.ولی وبلاگ دیگم یک ساله شده.در عرض این یک سال و با داشتن دو تا وبلاگ با خیلی ها آشنا شدم.از زندگی خیلی از دوستانم با خبر شدم.در عرض این مدت متوجه شدم چقدر زندگی ها با هم فرق داره.بعضی ها فقیرن.بعضی ها ثروتمند.بعضی ها تنها زندگی میکنن بعضی ها با خانواده.بعضیا شادن بعضیا غمگین.بعضیا مریضن بعضیا سلامت.و خیلی چیزهای دیگه.
مهم اینه من از این بعضیا از هرکدوم یک دوست دارم.دوستایی که به یک دنیا می ارزن.
خیلی نگفته ها دارم که میخوام بنویسم ولی نباید نوشت.برای همین این موضوع اینجا تموم میشه.دلم میخواد همین نوشته هارو پاک کنم ولی میزارم بمونه تا وقتی میام و به العانم برمیگردم میخوام بدونم این نوشتن ها متعلق به کی هست.خوده اون دوست میدونه کیه.دوستی که هرچند مدت کوتاهی اومد و در کنارم بود ولی خیلی چیزها بهم آموخت.خیلی آرومم کرد.هرچند بهم گفته تا یک هفته کنارم میمونه ولی با رفتن اون از کنارم هیچ وقت یادش از خاطرم نمیره.همیشه با حرفاش آروم میگیرم.با یادش زندگی میکنم.میدونم.ممکنه به خودت بگی اینا همش حرف.ولی نه.من کسی نیستم که بتونم خیلی راحت دوستی رو که هرچند ندیدم و نه صداش رو شنیدم از یاد ببرم.همیشه تو قلبمی.همیشه نوشته هات جلوی چشممه.برات آرزوی سلامتی میکنم.دست خدا هیچ چیز غیر ممکن نیست.پس همیشه امید داشته باش.
---------------------------------------------

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 2:53 نويسنده الـــفبای عــــشق |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس